|
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
|
به نام او
مهر علی به سینه ها دمساز است
تا باب عنایات الهی باز است
از عرش بفرش، از ازل تا ابد
گلبانگ محمدی طنین انداز است
توحید که لا اله الا الله است
شرطش به خدا علی و لی الله است
اسماء دوازده امام معصوم
توضیح محمد رسول الله است

به نام او
ایمان،ترانه آدمی
ترانه ای روی زمین افتاده بود .قناری کوچکی آن را برداشت ودر گلوی نازک
خود ریخت.ترانه در قناری جاری شد .با او در آمیخت ترانه آب شد.ترانه خون شد.
ترانه نفس شد و زندگی . قناری ترانه را سر داد.ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.
ترانه معنا یافت .ترانه جان گرفت .قناری نیز؛
و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است .
ترانه هستی است . ترانه ، جان قناری است .
ایمان ، ترانه آدمی است .
قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .
(عرفان نظرآهاری)

به نام او
آید آن روز که من هجرت از این خانه کنم
از جهان پرزده در شاخ عدم لانه کنم
رسد آن حال که در شمع وجود دلدار
بال و پرسوخته کار شب پروانه کنم
روی از خانقه وصومعه برگردانم
سجده بر خاک در ساقی میخانه کنم
حال حاصل نشد از موعظه ی صوفی و شیخ
رو بکوی صنمی واله و دیوانه کنم
گیسو و خال لبت دانه و دامند چسان
مرغ دل فارغ از این دام و از این دانه کنم ؟
شود آیا که ازین بتکده بر بندم رخت
پر زنان پشت بر این خانه بیگانه کنم ؟

"به نام او "
بارها نوشتم که قلم دیگر یاریم نمی کند ، نوشتم که سخت است دیگر نوشتن از دل و دردهای دل .
نوشتم که ماندن ناممکن است و رفتن دشوار ...!
اما ... اما تاکنون چنین سختی نوشتن از دل و دلدادگیش را لمس نکرده بودم .
تو می روی بی آنکه بیندیشی به ماندنم بی تو !
تو می روی بی آنکه بدانی بی تو هم با توام !
تو میروی تا من ناله ی :
دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را ...
سر دهم .تو می روی تا من همیشه منِ بی تو بمانم !
خودخواهیت را باور ندارم .
نا مهربانیت را نیز !
اما تو خودخواهانه با من نامهربانی می کنی و
می روی !
بگذار بشکند و فروبریزد آنچه من ساخته ام با تو !
بگذار فراموش کند روزگار بودنت را با من !
بگذار بر این گمان بمانم که رفتنت تنهایم می کند !
بگذار ... بگذر .... !

"به نام او "
ساغرازدست ظریف تو گناهی نبود
جزسرکوی تو ای دوست پناهی نبود
درامید زهر سوی به رویم بسته است
جز در میکده ، امید به راهی نبود
آنکه ازباده ی عشق تو لبی تازه نمود
ملک هستی بر چشمش پر کاهی نبود
گر تو در حلقه ی رندان نظری ننمایی
به نگاهت که در آن حلقه نگاهی نبود
جان فدای صنم باده فروشی که برش
هستی و نیستی و بنده و شاهی نبود
نظری کن که نباشد چو تو صاحب نظری
به مریضی که در او جز غم و آهی نبود
عاشقم عاشق دلسوخته از دوری یار
در کفم جز دل افسرده گواهی نبود

تقدیم به تو ... تویی که میدانم خوشنود خواهی شد وقتی بخوانی .