تبليغاتX
نسیم حیات
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
 

" به نام او "

 

روز آخر است عمیق تر نفس بکش ... گشوده ام پنجره ها را تا با تو وداع

 

کنم ... گشوده ام پنجره ای را که حال روزهاست نظاره گرنرم نرمک رفتنت شده .

 

پنجره بازاست ولی دلم به وسعت غم نهفته در دل تمام پنجره های بسته گرفته .

 

دلم تنگ است برای روزهای بارانی پشت پنجره ... برای روزهای پرسوزی که

 

عابران همیشه ی کوچه رابه پشت درهای بسته فرامیخواند و من وپنجره؛ تنهایی

 

کوچه را به نظاره می نشستیم ... یادش بخیر ... سکوت ... سرما ... سوز ...

 

چک چک قطره قطره اشک از گونه های بخار گرفته ی شیشه ... یادش بخیر

 

سپیدی عمیق برف که چشمان من و پنجره را روشن می کرد ... یاد آن عابر

 

خسته وسرمازده بخیرکه آن شب سرد برفی من و پنجره و تک درخت کنارپنجره

 

میزبانش بودیم ... یادش بخیر یلداترین یلدای سال ... یادش بخیرسیاهی ذغال های

 

کرسی همیشه گرم ... یادش بخیر سپیدی برف همیشه سرد ... یادش بخیر ...

 

نر م نرمک می رسد اینک بهار ...

 

خوش به حال روزگار ...

 

خوش به حال روزگار ...

 

" سال نو مبارک "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/29ساعت 9:25 PM  توسط هیچکس  | 

 

" به نام او "

 

 

"  می گذرند و می روند ، بی هیچ درنگی ، پر شتاب و بی محابا ...

نه می ایستند نه می توانی مانع رفتنشان شوی .گاهی بر وفق مراد و گاهی هم ...

آسمان دلت که ابری باشد می گذرند با تمام دلتنگیها و می روند و در دمادم رفتن

اشک  تو را می طلبند  بدرقه ی راهشان ؛ اما دلشاد که باشی درواپسین لحظات

غم دلت را می برد و بغض سنگینی را مهمان نای خسته ات می کند . نمی دانی

قدرشان را هیچوقت و وقتی به خود می آیی که دیر شده است .خیلی دیر ...

 

گرچه همیشه دیر است ، دیرتر از آنچه فکرش در ذهنت بگنجد ...

 

چشم که باز کنی دیگر نیستند لحظاتی که روزی آرزوی آمدنشان را داشته ای

لحظاتی که که برایت حکم آینده را داشته اند و حال به گذشته مبدل گشته اند ...

روزهای عمرمان را می گویم ، روزهایی که چون قطاری ریل های پر فرازو

نشیب را در می نوردد و مدت توقفش درهرایستگاهی چند لحظه به نظرمی رسد

چند لحظه ای که با چشم بر هم زدنی سپری شده . گاهی دراین مسیر پرفراز و

نشیب وقتی تنها درحصار چهاردیواری کوپه ات نشسته ای همدمی از راه می رسد

و تو مدام در هراس از رسیدن به ایستگاه جدایی هستی و هزیمت او . شاید یک ،

دو ... و شاید هم چند ایستگاه را همراه تو باشد ولی آن زمان که به مقصد برسند

تو را ترک می گویند وآنگاه تو می مانی و انتظار که شاید همدم مهربان دیگری

در ایستگاهی دیگر میهمان کوپه ی دلت شود ولی ... ولی شاید هیچگاه ایستگاه

دیگری در کار نباشد ، هیچ ایستگاه دیگری ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 9:15 PM  توسط هیچکس  | 

 

 " به نام او "

 

نشسته ام  به مانند همیشه های بی تو در کنار جاده ای تنها ....

چشم دوخته به مسیری بی انتها ؛

 برمن الهام شده است توروزی درآن قدم  خواهی نهاد ... خواهی آمد ...

بگوبا من تا کی بنشینم به انتظارت ؟ تا کی سرگردانت باشم ؟

بگو بگو کی فرا می رسد آمدنت تا غربتم را با خود ببری ؟

بگو چه کنم با اینهمه راز دل نگفته و نهفته ؟ نمیدانی تا چه اندازه دشواراست برایم

راز دل گفتن با کسی غیرا ز تو!

نمیدانی فراق و انتظار با دل خسته و عاشق چه ها که نمی کند !

بگو که این من پر زگناه را راهی به سوی ملاقات تو هست ؟

بگو آیا امروزفراقمان به فردای وصل بدل خواهد شد و دیدارت میسر ؟

باورکن جانان من که دیگرگریستن ازدوریت برایم دشوار است وقتی همه فراموشت

کرده اند ! دیگر تاب و توانی برایم نمانده ... دیگردلی نماندست برایم ... بیا ... بیا که

 این تن خسته یاوری چون تو تمنا دارد ... بیا که روزگارسر ناسازگاری با من و ما

دارد ... بیا  بیا بیا ....

 

 

 

{    

 

{   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 9:33 PM  توسط هیچکس  |