|
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
|
"به نام او "
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
ونسیم سبزی تارو پود خفته ی مرا لرزاند .
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
سایه ی دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد .
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه ی تاریک درونم نیفکنده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ی ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت
وهنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که براه افتادم .
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت :
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد ،
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
ولنگری در مرداب ساعت یخ بست .
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
ذره ذره میسوزد آرام ... بی صدا ؛
هر قطره ی اشکش نشان فریادیست بی صدا که از عمق آتش وجودش سر بر می آورد .
میسوزد و در سوختنش راضی است سر به مُهر .
میسوزد و میسازد .میسازد و میسوزد.
روزهاست که کار دل همین است .
روزهاست که دل شمع است و سوختن کار او .
روزهاست که پروانه ها دیگر رسم عاشقی در سر ندارند .
شمع اب میشود ذره ذره .
دل می میرد اندک اندک .
و عشق .... !!!؟؟
