تبليغاتX
نسیم حیات
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
 

به نام او

 

 چه واژه ی غریبی !

 غریب تر از روزهای نیامده ....

 غریب تر از روزهای رفته ....

 تولد؟؟

 ورق خوردن صفحات دفتری که بیش از آن که پر باشد خالی است !

 بیشتر از آنکه سفید باشد سیاه است !

 تولد ؟؟؟

 هم آغاز است و هم پایان !

 آغاز ِ.... و پایان سالی دیگر ازعمری که نمی دانی چند سال است !

 تولد ؟؟؟؟

 مرورهمه ی آنچه نباید انجام میشد و شده  و همه ی آنچه باید انجام میشده و نشده !

 تولد ؟؟؟؟؟؟

 الهی سپاس به پاس آمدن و ماندن .

 

                              

 

                      

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 2:7 PM  توسط هیچکس  | 

 

خدا فرشته های امید را فرستاد .

 قلب دختر از عشق بود ، پاهایش ازاستواری و دست هایش از دعا . اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود . پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را . نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید ، دور قلب و استواری و دعاهایش . ناامیدی پیله ای شد و دختر، کرم کوچک نا توانی .خدا فرشته های امید را فرستاد ، تا کلاف نا امیدی را باز کنند ، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد . دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت : « نه ، باز نمی شود ، هیچ وقت باز نمی شود .»

شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید . شیطان بود که می گفت : « نه ، باز نمی شود ، هیچ وقت باز نمی شود .»

خدا پروانه ای را فرستاد ، تا پیامی را به دختر برساند .پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای . اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند.

خدا گفت : « نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را . »

دختر نخستین گره را باز کرد ...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی .

هنگامی که دختر از پیله ی ناامیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود .

"عرفان نظر آهاری"

                             

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 8:22 PM  توسط هیچکس  |