|
انسان تنها فرشته ای است که به زمین افتاده است و...
|
به نام او
بهار آمده است
وتوی ذهن قناری ترانه می کارد.
وباز هم پدرم
به یاد روز جوانی ، جوانه می کارد.
نشسته ام لب ایوان
و خیره ام به پدر
به صورتش که پراز کوچه های پاییزی ست.
به جز بهار و پدر
کسی در آنجا نیست.
پدر نشسته در ان سو ،
کنار پای چنار
وخیره مانده نگاهش
به چشمهای بهار.
نگاه خیس پدر از بهارو گل ، گله دارد
و اسمان دل او
هوای چلچله دارد.
به یاد بهاری که در آن "او " زودتر از زود رفت ....
